تبليغاتX
ققنوس انتظار
ققنوس انتظار

باطل می تواند فتح کند , تسخیر کند , بکشد ; اما نمی تواند پیروز شود !؟ دکتر علی شریعتی

  رئیس ستاد اقامه نماز کشور گفت: نامزدهای انتخاباتی نباید با تخریب شخصیت افراد به دنبال افزایش رأی خود باشند.
به گزارش خبرآنلاین، نخستین همایش گسترش اخلاق اسلامی صبح امروز (یکشنبه 9 بهمن) در کانون پرورش فکری کودک و نوجوان تهران برگزار شد.
حجت الاسلام و المسلمین محسن قرائتی که مهمان ویژه این همایش بود با تأکید بر این که کلید برطرف شدن تمام مشکل ها اخلاق اسلامی است، گفت: اخلاق اسلامی راه رستگاری مردم است.
وی ادامه داد: اخلاق سیر و سلوک نیست و یک عمل واقعی است و برای گسترش آن در جامعه باید قرآن را گسترش داد.

رئیس ستاد اقامه نماز کشور با یادآوری این که به انتخابات مجلس نهم نزدیک می شویم، گفت: نامزدهای انتخاباتی نباید با تخریب شخصیت افراد به دنبال افزایش رأی خود باشند.

قرائتی تصریح کرد: اگر یکی از نامزدها از تخلف نامزد دیگری با خبر است باید این موضوع را به شکل پنهانی دنبال کند نه اینکه در رسانه ملی از این تخلف به سود خود استفاده کند.

این مفسر قرآن کریم تأکید کرد: رأس فساد در کشور اخلاق مسئولان است و اگر اصلاح شود بیشتر مشکل ها نیز برطرف خواهد شد.

وی درباره اهمیت اخلاق در قرآن کریم گفت: خداوند برای قیامت دو با ر قسم خورده است و این در شرایطی است که برای اخلاق 11 قسم آمده است و این موضوع نشان دهنده اهمیت اخلاق است.
قرائتی خطاب به نامزدهای انتخابات مجلس نهم گفت: عزت و ذلت نزد خداوند است و اگر خدا بخواهد می تواند شما را حتی در مجلس نیز ذلیل کنند، مانند زمانی که نمایندگان کنونی مجلس قانون حقوق مادام العمر را تصویب کردند و این موضوع با واکنش مردم همراه شد و نمایندگان مجبور به عقب نشینی شدند.

وی با یادآوری این که ایران سه دوره مختلف ریاست جمهوری را تجربه کرده است، تصریح کرد: دوره نخست دوره سردار سازندگی بود و دومین دوره نیز دوره گفت و گوی تمدن ها بود که این موضوع ها چیز جدیدی نبودند و در قرآن به آنها اشاره شده بود.

رئیس ستاد اقامه نماز کشور ادامه داد: دوره سوم ریاست جمهوری در ایران دوره عدالت بود؛ اما باید به این موضوع توجه کرد که عدالتی که هم اکنون برای آدم ها در خواست می شود حضرت علی (ع) آن را برای گاوها طلب می کردند.

این مفسر قرآن کریم به اهمیت بالای حضور حداکثری مردم در راهپیمایی 22 بهمن سال جاری و همچنین انتخابات مجلس نهم اشاره کرد و گفت: حضور گسترده مردم در این دو رویداد بزرگ دشمنان را عصبانی تر خواهد کرد و مردم باید در صحنه حضور داشته باشند.
در ادامه این همایش از سایت اخلاق نیز رو نمایی شد.

نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 0:30 توسط |

مطهری: نخستین کسی که احمدی​نژاد را شناخت و احساس خطر کرد، هاشمی بود/رهبری انتقاد‌پذیر و پاسخگوست اما برخی تمایل به بت‌سازی از این شخصیت دارند

احزاب و تشکل ها - فرزند شهید مطهری تاکید کرد آنها که برای انقلاب زحمتی نکشیده​اند، توان حذف هاشمی را ندارند.

علی مطهری که می​گفت این جریان در تلاش است تا آیت‌الله هاشمی​رفسنجانی را از فضای سیاسی ایران حذف کند و برای رسیدن به این خواسته خود نشان داده که حاضر است دست به هر اقدامی بزند، افزود: اینها قادر به حذف آقای هاشمی از انقلاب نیستند. ایشان پایگاه اجتماعی خوبی دارد و مردم قدردان خدمتگزاران خود هستند. علت هجوم روانی و تبلیغاتی به ایشان ترس از اوست. شاید نخستین کسی که آقای احمد‌ی‌نژاد را شناخت و احساس خطر کررد و نحوه مدیریت وی بر کشور را خطرناک توصیف کرد آقای هاشمی بود.
به گفته وی، تا زمانی که آیت​الله هاشمی​رفسنجانی به صحنه سیاسی برنگردد و مثلاً اقامه جمعه نکند بحران سیاسی اخیر تمام نمی‌شود، چون نقطه نظرات ایشان عادلانه و واقع بینانه است.
گزیده سخنان مطهری در گفت​وگو با روزنامه «ملت​ما» را در ادامه بخوانید:
·         آنچه درباره جریان موسوم به «انحرافی» مسلم است این است که آقایان مشایی و احمدی‌نژاد عقاید درباره مسائل فرهنگی دارند که با مبانی اسلامی و آرمان‌های انقلاب اسلامی سازگار نیست.  البته پرداختن به تمدن ایران قبل از اسلام با همه نقاط مثبت و منفی آن به عنوان یک واقعیت تاریخی اشکالی ندارد، اما اینها از این کار‌ها هدف سیاسی دارند. به تعبیر رهبر انقلاب چرا به افتخارات ایران و تمدن بزرگ بعد از اسلام نمی‌پردازید.
·         بخشی از وضع ناهنجار فرهنگی ما ناشی از این عقیده آقایان مشایی و احمدی‌نژاد است که متأسفانه سکان اجرایی کشور در دست آنهاست. این تفکر آنها شبیه تفکر دولت‌های سکولار است که می‌گویند ما در قبال اخلاق و رفتار و عقاید مردم مسئولیتی نداریم.
·         آقایان مشایی و احمدی​نژاد از یکدیگر جدایی‌ناپذیرند و عقایدشان عین هم است و این که افراد و گروه‌هایی مانند جبهه پایداری می‌گویند انحرافات، ناشی از مشایی است و ما احمدی‌نژاد را قبول داریم اما مشایی را نه، یه طنز بیشتر نیست.  مشکل اینها این است که احساس خود‌کفایی در شناخت اسلام دارند و در نتیجه احساس بی‌نیازی از روحانیت به عنوان کارشناس دین و مرجع اسلام شناسی دارند. در نتیجه اهمیتی برای مراجع تقلید و به طور کلی روحانیت قائل نیستند و خودشان براساس شرایط روز و مصالحی که تشخیص می‌دهند تصمیم می‌گیرند و از این جهت شباهتی به گروه‌های منحرف قبل از انقلاب همچون حجتیه دارند.

نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 12:38 توسط |

وطن امروز : ناجيه غلامي مجري شبكه BBC فارسي به مسيحيت گرويد.
زمان زيادي از انتشار خبر رابطه نامشروع ناجيه غلامي با آصف معروف براي در اختيار قرار دادن سوالات آزمون BBC فارسي نگذشته است كه جديدترين خبر حاكي از مسيحي شدن اين مجري BBC فارسي است. وي كه تبعه افغانستان است، در سال 81 به استخدام BBC فارسي درآمد و طي سالهاي 2005 تا 2007 ميلادي فسادهاي اخلاقيش در زماني كه دوره هاي آموزشي BBC را مي گذراند با افرادي به نامهاي مهرداد، مزاري و بهروز آفاق (عنصر بهايي) كه تعدادي از كاركنان BBC فارسي را بهايي كرد) آغاز شد. بر اساس اين گزارش مسيحي شدن ناجيه غلامي در حالي است كه پيش از اين فرناز قاضي زاده مجري ديگر اين شبكه به همراه هسرش بهايي شده بودند.
نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 10:0 توسط |

مشرق: در یکی از روزهای سال 1362 ، زمانی آیت الله خامنه ای ، رییس جمهور وقت ، برای شرکت در مراسمی از ساختمان ریاست جمهوری ، واقع در خیابان پاستور خارج می شد ، در مسیر حرکتش تا خودرو ، متوجه سر و صدایی شد که از همان نزدیکی شنیده می شد. صدا از طرف محافظ ها بود که چند تای شان دور کسی حلقه زده بودند و چیز هایی می گفتند. صدای جیغ مانندی هم دائم فریاد می زد : «آقای رییس جمهور! آقای خامنه ای! من باید شما را ببینم» . رییس جمهور از پاسداری که نزدیکش بود پرسید: «چی شده ؟ کیه این بنده خدا؟» پاسدار گفت: «نمی دانم حاج آقا! موندم چطور تا این جا تونسته بیاد جلو.ٰ» پاسدار که ظاهرا مسئول تیم محافظان بود ، وقتی دید رییس جمهور خودش به سمت سر و صدا به راه افتاد ، سریع جلوی ایشان رفت و گفت: « حاج آقا شما وایسید ، من می رم ببینم چه خبره» بعد هم با اشاره به دو همراهش ، آن ها را نزدیک رییس جمهور مستقر کرد و خودش رفت طرف شلوغی. کمتر از یک دقیقه طول کشید تا برگشت و گفت: «حاج آقا ! یه بچه اس. می گه از اردبیل کوبیده اومده این جا و با شما کار واجب داره . بچه ها می گن با عز و التماس خودشو رسونده تا این جا. گفته فقط می خوام قیافه آقای خامنه ای رو ببینم ، حالا می گه می خوام باهاش حرف هم بزنم». رییس جمهور گفت: « بذار بیاد حرفش رو بزنه. وقت هست». لحظاتی پسرکی 12-13 ساله از میان حلقه محافظان بیرون آمد و همراه با سرتیم محافظان ، خودش را به رییس جمهور رساند. صورت سرخ و سرما زده اش ، خیس اشک بود . هنوز در میانه راه بود که رییس جمهور دست چپش را دراز کرد و با صدای بلند گفت: «سلام بابا جان! خوش آمدی» پسر با صدایی که از بغض و هیجان می لرزید ، به لهجه ی غلیظ آذری گفت: « سلام آقا جان! حالتان خوب است؟» رییس جمهور  دست سرد و خشکه زده ی پسرک را در دست گرفت و گفت :« سلام پسرم! حالت چطوره؟» پسر به جای جواب تنها سر تکان داد. رییس جمهور از مکث طولانی پسرک فهمید زبانش قفل شده. سرتیم محافظان گفت :« اینم آقای خامنه ای! بگو دیگر حرفت را » ناگهان رییس جمهور با زبان آذری سلیسی گفت: « شما اسمت چیه پسرم؟» پسر که با شنیدن گویش مادری اش انگار جان گرفته بود ، با هیجان و به ترکی گفت:« آقاجان! من مرحمت هستم. از اردبیل  تنها اومدم تهران که شما را ببینم.» آقای خامنه ای دست مرحمت را رها کرد و دست رو ی شانه او گذاشت و گفت:‌« افتخار دادی پسرم. صفا آوردی . چرا این قدر زحمت کشیدی؟ بچه ی کجای اربیل هستی؟» مرحمت که حالا کمی لبانش رنگ تبسم گرفته بود گفت: « انگوت کندی آقا جان! » رییس جمهور پرسید: « از چای گرمی؟» مرحمت انگار هم ولایتی پیدا کرده باشد تندی گفت: « بله آقاجان! من پسر حضرتقلی هستم» .آقای خامنه ای گفت: « خدا پدر و مادرت رو برات حفظ کنه.»
مرحمت گفت: « آقا جان! من از ادربیل آمدم تا این جا که یک خواهشی از شما بکنم.» رییس جمهور عبایش را که از شانه راستش سر خوره بود درست کرد و گفت: « بگو پسرم. چه خواهشی؟»
-آقا! خواهش می‌کنم به آقایان روحانی و مداحان دستور بدهید که دیگر روضه حضرت قاسم(ع) نخوانند!
-چرا پسرم؟
مرحمت به یک باره بغضش ترکید و سرش را پایی انداخت و کلماتی بریده بریده گفت: « آقا جان ! حضرت قاسم(ع)  13 ساله بود که امام حسین(ع) به او اجازه داد برود در میدان و بجنگد، من هم 13 سلم است ولی فرمانده سپاه اردبیل اجازه نمی‌دهد به جبهه بروم . هر چه التماسش می‌گوید 13 ساله‌ها را نمی‌فرستیم. اگر رفتن 13 ساله ها به جنگ بد است، پس این همه روضه حضرت قاسم(ع) را چرا می خوانند؟ » حالا دیگر شانه های مرحمت آشکارا می لرزید.  رییس جمهور دلش لرزید.  دستش را دوباره روی شانه مرحمت گذاشت و گفت:« پسرم! شما مگر درس و مدرسه نداری؟ درس خواندن هم خودش یک جور جهاد است» مرحمت هیچی نگفت. فقط گریه کرد و این بار هق هق ضعیفی هم از گلویش به گوش می رسید. رییس جمهور مرحمت را جلو کشید و در آغوش گرفت و رو به سرتیم محافظانش کرد و گفت :« آقای...! یک زحمتی بکش با آقای ... تماس بگیر بگو فلانی گفت این آقا مرحمت رفیق ما است. هر کاری دارد راه بیاندازید. هر کجا هم خودش خواست ببریدش.بعد هم یک ترتیبی هم بدهید برایش ماشین بگیرند تا برگردد اردبیل. نتیجه را هم به من بگویید»
آقای خامنه ای خم شد ، صورت خیس از اشک مرحمت را بوسید و گفت : « ما را دعا کن پسرم. درس و مدرسه را هم فراموش نکن. سلام مرا به پدر و مادر و دوستانت در جبهه برسان» و...
کمتر از سه روز بعد ، فرمانده سپاه اردبیل ، مرحمت را خوشحال و خندان دید که با حکمی پیشش آمد. حکم لازم الاجرا بود. می توانست باز هم مرحمت را سر بدواند و لی مطمئن بود که می رود و این بار از خود امام خمینی حکم می آورد. گفت اسمش را نوشتند و مرحمت بالا زاده رفت در لیست بسیجیان لشکر 31 عاشورا.

مرحمت به تاریخ هفدهم خرداد 1349 در یک کیلومتری تازه کند «انگوت» در روستای «چای گرمی»، متولد شد. امام که به ایران برگشت ، مرحمت کلاس دوم دبستان بود. 13 ساله که شد ، دیگر طاقت نیاورد و رفت ثبت نام کرد برای اعزام به جبهه. با هزار اصرار و پادرمیانی کردن این آشنا و آن هم ولایتی ، توانست تا خود اردبیل برود ، اما آن جا فرمانده سپاه جلوی اعزامش را گرفت. مرحمت هر چه گریه و زاری کرد فایده ای نداشت. به فرمانده سپاه از طرف آشناهای مرحمت هم سفارش شده بود که یک جوری برش گردانید سر درس و مشقش. فرمانده سپاه آخرش گفت : «ببین بچه جان! برای من مسئولیت دارد. من اجازه ندارم 13 ساله ها را بفرستم جبهه. دست من نیست.» مرحمت گفت : «پس دست کی است؟» فرمانده گفت: «اگر از بالا اجازه بدهند من حرفی ندارم» همه این ها ترفندی بود که مرحمت دنبال ماجرا را نگیرد. یک بچه 13 ساله روستایی که فارسی هم درست نمی توانست صحبت کند ، دستش به کجا می رسید؟ مجبور بود بی خیال شود. اما فقط سه روز بعد مرحمت با دستوری از بالا برگشت .
مرحمت بالازاده تنها یک سال بعد ، در عملیات بدر ، به تاریخ 21 اسفند 1363 با فاصله بسیار کمی از شهادت مرادش ، مهدی باکری ، بال در بال ملائک گشود و میهمان سفره ی حضرت قاسم (علیه السلام) گردید.
از مرحمت بالازاده ، وصیت نامه ای بر جای مانده است که متن کامل آن را در زیر می خوانید. وصیت نامه ای که نشان می دهد روحش نمی توانست در کالبد 13 ساله اش آرام بگیرد:

وصیت نامه مرحمت بالازاده جمعی لشکر عاشورا ،گردان علی اکبر

به نام خداوند بخشنده مهربان
از اینجا وصیت نامه ام را شروع می‌کنم. با سلام بیکران به پیشگاه منجی عالم بشریت حضرت مهدی(عج) و با سلام بیکران به رهبر مستضعفان، ابراهیم زمان، خمینی بت شکن و با سلام بیکران به مردم ایثارگر و شهید پرور ایران، که همچون امام حسین(ع) و لیلا پسرشان را به دین اسلام قربانی می‌دهند.
آری ای ملت غیور شهید پرور ایران درود بر شما، درود برشما که همیشه در مقابل کفر ایستاده اید و می‌ایستید تا آخرین قطره خونتان.
درود برشما ای ملت ایران، ای مشعل داران امام حسین تا آخرین قطره خونتان از این انقلاب و از رهبر این انقلاب خوب محافظت کنید تا که این انقلاب اسلامی را به نحو احسن به منجی عالم بشریت تحویل بدهید.
و ای پدر و مادر عزیزم اگر این پسرتان در راه اسلام به شهادت برسد، افتخار کنید که شما هم از خانواده شهدا برشمرده می‌شوید. ای پدر و مادر عزیزم از شما تقاضایی دارم اگر من شهید بشوم گریه نکنید. اگر گریه بکنید به شهدای کربلا و شهدای کربلای ایران گریه بکنید تا چشم منافقان کور بشود و بفهمند که ما برای چه می‌جنگیم. حالا معلوم است که راه تنها یک راه است که آن راه هم راه اسلام و قرآن است. و آخر وصیت می‌کنم راه شهیدان را ادامه بدهید و اسلحه شان را نگذارید در زمین بماند.
و مادرم و پدرم چنانچه من می‌دانم لیاقت شهادت را ندارم ولی اگر خداوند بخواهد که شهید بشوم مرا حلال کنید و من هم شهادت را جز سعادت نمی دانم. یعنی هر کس که شهید می‌شود خوش به حالش که با شهدا همنشین می‌شود. و از تمام همسایه‌ها و از هم روستایی هایمان می‌خواهم که اگر از من سخن بدی شنیده اید و کارهای بدی دیده اید حلال بکنید. و برادرانم اسحله ام را نگذارند در جا بماند و خواهرانم با حجاب با دشمنان جنگ کنند. خدایا تو را قسم می‌دهم که اگر گناهانم را نبخشی از این دنیا به آن دنیا نبر.
خدایا خدایا تو را قسم می‌دهم به من توفیق سربازی امام زمان(عج) و نائب برحق او خمینی بت شکن را قرار دهی. تا در راه آنها اگر هزاران جان داشته باشم قربانی بدهم.

کربلا کربلا یا فتح یا شهادت
جنگ جنگ تا پیروزی



صحیقه نور در دستان نورانی مرحمت بالازاده




نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 23:36 توسط |

یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود
راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک بر زبان بود مرا آن چه تو را در دل بود
دل چو از پیر خرد نقل معانی می‌کرد عشق می‌گفت به شرح آن چه بر او مشکل بود
آه از آن جور و تطاول که در این دامگه است آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود
در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود

نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 11:22 توسط |

فارس: محسن رضایی در حاشیه مراسم یازدهمین یادواره گردان انصار محمد رسول‌الله اظهار داشت: فرهنگ یک موضوع از جنس خلاقیت است و لذا اگر ما بخواهیم فرهنگ ملی و فرهنگ اسلامی و دینی خودمان را گسترش بدهیم باید این مرتب بازتولید کنیم.

وی افزود: یکی از راه‌های بازتولید فرهنگ خود همین پیشکسوتان حوادث بزرگ و افتخارات ملی است تا این افراد بیایند و در حقیقت ترسیم کنند آن شرایطی که خودشان حضور داشتند و با حس خودشان و با بیان ادبیات خود آن افتخارات بزرگ را باز تولید و بیان کنند تا بتوان به نسل‌های بعدی آن را منتقل کرد.

دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام در ادامه گفت: این همایش‌ها خاصیتش همین است که آن کسانی که در آن سختی‌ها بودند و آن فشارها را درک کردند و در آن آتش‌ها قرار داشتند در آن تنهایی‌ها و در غربت ملت ایران بودند؛ وقتی این موارد را برای نسل‌های بعدی آن صحنه‌ها را به تصویر می‌کشند و بیان می‌کنند که  یکی از راه‌های انتقال فرهنگ گذشته و آینده است.

وی ادامه داد: این مسئله به نوعی پیوستگی و هم‌پیوندی به وجود می‌آورد بین نسل‌های گذشته و آینده تا آنها را هوشیار ‌کند و بیدار و آگاه می‌شوند که چه سختی‌هایی را ما کشیدیم تا به اینجا برسیم تا قدر لحظات زندگی خود را بهتر درک بدانند.

رضایی در پاسخ به این پرسش که در زمان بیان خاطرات خودتان بیشتر به یاد کدامیک از دوستان شهیدتان می‌افتید، اظهار داشت: ببینید چون این گردان (انصار)‌ از لشکر محمد رسول الله (ع) است خاطرات شهید حاج همت و احمد متوسلیان و شهید دستواره و شهید کریمی بیشتر به ذهنم می‌آید.

وی در بیان خاطره‌ای از این شهیدان افزود: وقتی حاج احمد متوسلیان و شهید همت را از غرب آوردیم در دو کوهه؛ به هر کدام که می‌گفتم شما بشوید فرمانده آن به دیگری اشاره می‌کرد، به حاج احمد می‌گفتم شما فرمانده شوید می‌گفت نه همت از من بهتر است و وقتی به همت می‌گفتم او نیز می‌گفت حاج همت از من بهتر است.

دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام ادامه داد:‌ به هر حال هر چه به این دو نفر می‌گفتیم تا فرماندهی را قبول کنند می‌گفتند دوستان دیگر هستند، بالاخره من ناچار شدم بگویم ۲۴ تا ۴۸ ساعت به شما وقت می‌دهم یکی از شما دو نفر باید فرمانده شود و یکی جانشین و یکی هم رئیس ستاد و همین‌طور هم شد و بعد از ۴۸ ساعت که من رفتم دیگر حاج احمد شد فرمانده لشکر و حاج همت هم شد جانشین وی.

رضایی تصریح کرد: واقعیتش هم همین است که دوستان ما از پست فرار می‌کردند جز اینکه بفهمند مسئولیت باید به گردن بگیرند چون تکلیف الهی است و آن وقت قبول می‌کردند.

نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 22:42 توسط |

آنها فقط از «فهمیدن» تو می‌ترسند. از « تن » تو هر چقدر هم که قوی باشد ترسی ندارند از گاو که گنده‌تر نمی‌شوی ، می‌دوشندت ، از خر که قوی‌تر نمی‌شوی ، بارت می‌کنند، از اسب که دونده‌تر نمی‌شوی، سوارت می‌شوند ,
آنها فقط از « فهمیدن » تو می‌ترسند !

دکتر علی شریعتی / یک تا بی‌نهایت صفر

نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 17:47 توسط |

مشرق: جواد عنایتی در اردیبهشت سال 1343 ، در محله فخارخانه ، در شهرستان بیدگل متولد شد  جواد عنایتی ، به تاریخ 21 دی ماه 1365 ،در سومین روز عملیات کربلای پنج در منطقه شلمچه در جریان بمباران شیمیایی دشمن بعثی مجروح شد و 6 روز بعد در بیمارستان شهید فیاض بخش تهران ، به دلیل شدت جراحات وارده بال در بال ملائک گشود.او در زمان شهادت ، جمعی لشکر 14 امام حسین(صلوات الله علیه) بود.

خواهرهایی جواد ، مثل همه ی خواهر ها واقعادوست داشتند عروسی اش را ببینند. راستش خیلی ها چشم به راه ازدواج او بودند. شخصیت و مرامش به قدری شاخص و توی چشم بود که هر کس علاقه داشت ببیند چنین دسته گلی ، چگونه خانه و خانواده تشکیل خواهد داد. یک بار همشیره هایش دورش را گرفتند و گفتند: دیگه وقتشه جواد. ما می خوایم  زنت بدیم. نه نیاری که دل آیجی ها می شکنه؟ بگو چشمت دنبال کیه تا بریم پاشنه ی در خونه شو دربیاریم. از خداشم باشه. کی بهتر از تو... و از این جور حرفا. جواد خیلی تو دار و با حیا بود. صد تا رنگ عوض می کرد وقتی پای این حرفا میومد وسط. دخترها که دیدند قفل زبان برادر باز نمی شود ، پا پی اش شدند که باید روی کاغذ برای ما اسمشو بنویسی . جواد برگه را برداشت و نوشت. خواهر ها کلی ذوق کردند و ورق را قاپ زدند و خواندند اما از قیافه هایشان معلوم بود که دمق شده اند اما چیزی هم نگفتند. من که شاهد قضایا بودم ، رفتم کاغذ را برداشتم و خواندم. دلم هری ریخت. نوشته بود: "مزد جهاد، شهادت است”

راوی: پدر شهید

پاسدار شهید جواد عنایتی

نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 10:20 توسط |


من خاک ملکش را به چشمم سرمه کردم                   بوسیدم اینجاراوحج عمره کردم
این سرزمین یعنی خراسان شاه دارد                      اینجا امامی مهربان و ماه دارد
اذان را درگوشم پدر بزرگ خواند وسپس مرا از پنجره روبه حرم امام رضا(ع) گرفت وبه حضرت سلام داد این اولین لحضات تولد من بود گرچه می دانم عشق او از ازل درروح شیعیانش دمیده شده است خداراشکر که درمجاورت وهمسایگی حضرت هستم اینجا وقتی دلت می گیرد واز کار آدمها ودنیا خسته می شوی نا خود آگاه سازیر می شوی به سمت حرم چون هیچ جا بهتر از آنجا برای درد دل نیست اینجا در بازار ،اتوبوس ،از زبان خادمان حرم هرروز معجزه وکرامت جدیدی از حضرت رضا (ع) می بینم ومی فهمم حرمش کمتر زه بهشت نیست اینجا برای اشک نیازبه بهانه ومرثیه نیست چشمت که به گنبد وزریح می افتد قدم اول راکه در حرم می گذاری دیگر اختیار چشم ودل با تو نیست خدا راشکر خیلی از اسباب بیهوده دنیارا از من گرفت واین همسایگی را به من داد در این حرم داراوندار باهم فرقی ندارند اینجا مهم نیست که هستی واز کجاآمده ای اینجا حرف اول و آخررا عشق می زند کنار در ورودی ضریح به ایست و نگاه کن هرکس با هرتیپ وهر قیافه ای از عالم تا پیر تا جوان ولوتی و...هرکس جلوی این در قرار می گیرد شانه هایش می لرزد واشکهایش جاری می شود اینجا آقا ومولا وسید یکی است هر کس از هرجاراه می افتد هزار خواسته وحاجت دارد چشمش که به ضریح مقدس می افتد همه فراموشش می شود محوومات مولا می شود میدانی رئوف یعنی چه عجب لقبی داده اند به امام رضا (ع) رئوف جلوه ای از مهرو محبت وعاطفه است که همراه با عشق است بخشندگی درجات ومراتبی دارد سخی ،کریم ،رئوف همه به نوعی بخشش ومحبت است اما رئوف بخشندگی و کرامت کردن همراه با عاطفه و عشق است اوراغریب الغربا می نماییم اما در حریم وکوی اوهیچ کس غریب نیست و همه کس دارند وکسشان علی بن موسی الرضا(ع) است اینجا سخن از بهشت زشت است چون برای خودش بهشتی است سلام به تو ای غریب ای مظلوم وقتی حضرت خواست از مدینه خارج شود اهل البیت را جمع کرد وگفت برایم گریه کنید اهل البیت گفتند آقا پشت سر مسافر خوبیت ندارد حضرت فرمود گریه کنید چون در غربت ووقت شهادت گریه کن ندارم اما اینک بعد از هزار وچهرصد سال ماشالله شب شهادت این حرم سراسر اشک وناله وسینه زنی است وهزاران هزار شیعه و عاشق از جای جای ایران ودنیا آمده و همچون پروانه در طواف این حرم هستند هیچ جای دنیا شیعیان در هیچ کشوری ودر هیچ حرمی اینچنین آزاد نیستند برای عرض ارادت  این حرم وصاحبش تجلی گاه عزت شیعیان است درجهان  


تقدیم به بازدید کنندگان ققنوس انتظار

نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 14:37 توسط |

نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 15:38 توسط |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت